‹ دست‌خط

قصه‌های مهاجرت

1 قصه‌ی ناشناس از آدم‌هایی که تجربه‌شان را درباره‌ی «مهاجرت» نوشته‌اند. روی هر قصه بزن تا بخوانی و بشنوی.

روایت یک تنِ خسته

سه ساله که میرم و میام یک ساله که خونه مستقل گرفتم هنوز نیامدند به من سری بزنند. هنوز زندگی مجردی من را ب رسمیت نمی‌شناسند. هنوز هم باید مبارزه کنم. م…

روایت یک تنِ خسته · ۱۴۰۵/۵/۲۲