خانواده
فرشته همیشگی
در زیر نور ماه ، روی تپه ای بلند ، فرشته ای ایستاده بود و فکر می کرد . فکر می کرد انسان ها چقدر خوشبختند ، چقدر شاد و چقدر زنده . آنها بالاخره می مردند ولی از این مورد آگاه بودند . فرشته فکر کرد ، باید از آنها مراقبت می کرد . هر شب ، بالای سر کودکی می رفت . کودکانی که همیشه خواب بودند ، هیچ وقت متوجه حضور او نمی شدند . ولی متوجه هم نبودند که زندگی شان پر از شادی شده و آرزوهایشان ، برطرف می شود . فرشته ها برای همین به زمین آمدند .
ولی بعد ، فرشته متوجه چیزی شد . کودکان نیازی به فرشته ها نداشتند زیرا خودشان یک فرشته مهربان داشتند که همه وقت پیش آنها بود . این سومین موردی بود که فرشته برایش غصه خورد ، چون خودش نداشت .
آن فرشته مهربان همیشگی ، مادر بود . مادری که از لحظه ای که فرزندش را در شکم خود حس می کرد تا لحظه ای که می مرد ، مراقب و نگه دار او بود ...
نویسنده: کیانا
ادامهی قصهها را در دستخط بخوان